به یاد آر! جهانِ پیش از تولدِ خویش را...* - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 5:04
یاتو| روشنایی اول: احساس میکنم تنها برای یک لحظه زیبایی ابدی جهان را به چشم دیدهام. روی بام، همانند آن که در برابر محرابی ایستاده باشنم زانو میزنم. زیر نورماه نگاهی به افق بیانتها میاندازم و سپس از نورگیر بام به داخل اتاق خیره میشوم و با چشمانم همهی آنچه را که وجودم میتواند بپذیرد میبلعم. به رویاهای...
از عشق: عطر وُ طعم وُ معنایِ نادیدنی! - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 5:04
یاتو| یاتو|نگاه اول:قضیه چیه که مثلاً اگه یکسری مواد را به یک نفر بدی و موبهموی پخت غذا را بهش یاد بدی، دستپخت یک مامانبزرگ با همون مواد و همون روش زمین تا آسمون فرق میکنه؟...داستان چیه که یک اثر جاودانه میشه؟ که هنوز که میری داخلش حالی به حالی میشی؟ مثل اتاق موسیقی عالیقاپو که دلت را میبره برای ساز...
یابد ایمان این دل کافر؟ بلی!* - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 5:04
یاتو| ما باید با سایه‌روشن کوه‌ها ایمان می‌آوردیم، فقط حیف که یادمان رفته بود! *عنوان از مولانا
خرمالوهایی با طعم اعتماد... - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 5:04
یاتو| پشت تلفن و توی پیامهاش بهم تاکیید میکنه که پایاننامهاش را به کسی ندم! بهم میگه کسی خلاصهی پایاننامهاش را بدون اجازهاش کتاب کرده و من حرف را به اعتماد از دست رفته میکشم! و یادم میافته گاهی چطور نمیتونم اعتماد کنم و بابتش عذابوجدان(!) میکشم! صبح میرسیم و خستهام! بین راه به پیرمردی که داشت توی کو...
تعبیر یک رویا - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 17:18
یاتو| ما با سرانگشتهامون مقابل پنجرههای باز پرندههای کاغذی را روانهی نشانیِ تو کردیم و تو از روح خودت به پرندههای بیجانمان بخشیدی و جواب تمام نامههای سرگشادهمون را دادی!
الفرار - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 17:18
یاتو| هرروز دیدن آدمهای موفق و ناموفق، تقلیدگر و غیر تقلیدی توی یک اپلیکیشن کوچک به اسم اینستاگرام به طرز غریبی برام وحشتناک و آزاردهنده شده! دوست دارم |تنها دویدن| نادر خلیلی را، و مطمئنم منم ته تمام این راهها دل به آبادیهای ناآشنا میزنم برای فقط رفتن و رفتن! فارغ از زمان، فارغ از رسیدن!
کز آشنا سخن آشنا شنو... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک ...
وصیتت می کنم به اعتدال... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک ...
گوید باز آ... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک ...
حرف های گفته نشده خیلی قشنگ تر از حرف های گفته شده و فهمیده نشده است... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
یاتو| اعتماد هایمان روی دستمان ماند؟...زنگ زدم بهش، با تعجب گفت چطور تونست اسمش را نگه؟ چطور تونست دروغ بگه؟ برفرض هم که من دیگه استاد اونجا نباشم! نهایتا یک سلام احوال پرسی ساده می کردم و جواب سوالش را می دادم! چرا باید دروغ بگه؟ چرا باید یک اسم الکی بهم بگه؟ عصبانی بود، منم دهنم بسته شده بود! نمی ...
دنبالمون می کنند...تا کجا؟ - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
یاتو| نشسته بودیم و حواسم رفت پیِ آهنگی که شروع شده بود پخش بشه، به دوستام میگم چقدر آشناست! یک تیکه هاییش را باهاش زمزمه می کنم و میگم عجیبه که انقدر آشناست...دوستم می خنده! میگه یادت نیست؟ یک مدت انقدر این آهنگ را گذاشته بودی دیگه داشتی دیوونمون می کردی...حتی وقتی هم گفت یادم نیومد..هنوز هم یادم ن...
سر من درد که نه! میل شکستن دارد! - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
یاتو| رفته بودیم مغازهشون و براش اب هویج بستنی برده بودیم!...و اون لحظه که برگشت گفت از عید دلخوشی ندارم، چند سال پیش آقاجون، بعدش بابام و حالا هم مامان بطرگ بیمارستانه میترسم! تعجب کردم! فکرمیکردم جز خودم هیچکس متوجه این قضیه نشده!...ولی به روی خودم نیاوردم! زمستون شروع کرده بودم به خوندن کتاب|نیمه...
شمع آورده! تاریکی در راه است....؟ - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
یاتو| سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش، سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط، همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است- اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست: غریو را تصویر کن! |احمد شاملو| مردم ساحل، خوب میشناسند زمان رسیدن طوفان را...اون ها به بقیه اخطار میدند و قایق هاشون را عقب می کشند...
با رویاهامان چه می کنید؟:) - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:53
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک ...
ای عشق عشق...رنگ آشنایت پییدا نیست... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک ...
دردی به غیرمُردن آن را دوا نباشد... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
یاتو| امروز بهترین توصیف را پیدا کردم! مثل یک زهر یا بیماری که از یک نقطه ی کوچک بدن شروع میشه و آروم آروم گسترش پیدا می کنه...از این سلول به سلول کناری...از این بافت به بافت کناری...از این عضو به عضو کناری...آروم آروم آروم گسترش پیدا می کنه...توی بند بند انگشت هات نفوذ پیدا می کنه...دیگه نمی تونی ب
اما نیستی... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
یاتو| پنجره را باز کن که آمدم امشبمست ز میخانه های شهر سیاهمپنجره را باز کن مگر تو نگفتی:پنجره گر باز بود چشم براهم؟نعره کشیدم که:آی پنجره وا کنلب ز لبی وا نشد سوال کند: کیست؟پنجره بسته ستآه، پنجره بسته ستهیچ کس در اتاق منتظرم نیست...|نصرت رحمانی| شماره ی خونه اش را می گیرم...زنگ می خوره ولی کسی گو
لبخندهای رنگیمان را باد کجا بُرد؟ - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
یاتو| آدم ها تا کجا می تونند دنبال ما بیاند؟...
عاقبت روزی بهار خنده هامان می رسد؟ - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
یاتو| روزهایی که به این فکر می کنم که این چرخه می تونه ادامه داشته باشه دلم می خواد بمیرم...وقتی به این فکر می کنم که یعنی هیچ راهی نیست که جلوش را بگیرم؟...به وقت هایی فکر کمی کنم که چقدر امید داشتم، درست همون لحظه همه چیز تموم شد...چطور میشه پذیرفت و تغییر کرد؟...به این فکر می کنم اگه جلوش را نگیر...
کجایید ای دلایل روشنایی من؟ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو| بهش گفتم بعضی وقتها خوشحالی ازش می نویسی ناراحتی ازش می نویسی اما بعضی وقت ها تو هیچی نیستی! +یا بیخود سخت میگیرم، یا واقعا سخته...احساس می کنم قدرت ادارکم را از دست دادم..