فرار کردیم...حالا کسی فرمان ایست می دهد! - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو| این روز ها به طرز عجیبی به درست و غلط بودن هر چیزی شک دارم...می ترسم...و نمی تونم بفهمم کدوم تیکه ی من دقیقا خودمه و کدوم تیکه اش را دیگران به زور به خوردم دادند....اینکه پایِ هر چیز گریه ات می گیره یا دوست داری خودت را بزنی به نفهمیدن...دوست داری نقش ماهی مُرده ای را بازی کنی که با جریان آب د...
من کجا؟ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو| گرانش زمین را به خوبی درک می کنم...اون حس معلق بودن از بین رفته و می تونم تک تک گام هام روی زمین را درک کنم...و می ترسم!...از خودم....نمی دونم تا کجا ادامه داره؟ می خواستم بنویسم فردا میرم تا دوباره معلق بشم...ولی می دونم که نمیشه منتظر تکرار موند..هر زمانی نیازمند حال خودشه... همین.
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی :) - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو| چند روز پیش داشتم فکر می کردم به خودم...به افکار و باورهام...به اینکه چطور می تونم اینگونه شده باشم؟...به کتاب هایی که خوندم، به فیلم هایی که دیدم و دست نوشته هام فکر میکنم...چطور ممکنه من این ریحانه باشم؟...به تمام این ها فکر می کنم و لبخند می زنم...چی می تونه پشتِ قصه ی زندگی من باشه جز حضور
پشت این در هزار دشت شقایق به انتظارمان نشسته است... - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو|تا حالا گیر افتادید؟...درون یک حس، یک آدم، یک اتفاق، یک موفقیت، یک شکست، یک تنفر؟...تا حالا جایی گیر کردید که دیوار هاش هر روز جمع تر بشه و سقفش کوتاه تر؟...اتاق هر چیزی می تونه باشه....جایی که به جای اینکه هر روز درونش گسترده تر و آسوده تر بشید، خسته تر می شید...می تونه حتی کنار آدم هایی باشه
مُرده ی من روزی به شهر برمیگردد... - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو| این همیشه بیشتر برام یک حُسن بوده تا عیب...اینکه از بیشتر دل انگیزترین لحظه های زندگیم هیچ عکسی ندارم و خودم تبدیل شدم به آلبوم عکسِ زنده ای که هر لحظه خواستم می تونم ورقش بزنم، بشنومش و ببینمش...یک آلبوم پُر آدم و جا و کتاب و فیلم و طبیعت و....یک جایی برای خودم، دیگه باید یک چند متر مربع برای
قصه ها از کجای جهان می آیند؟ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 14:40
یاتو| به صفحه ای برخوردم که نوشته بود بهترین کتابی که خوندی چیه؟ یادم افتاد اون موقع ها هر وقت بهم می گفتند بهترین کتابی که خوندی یا چی پیشنهاد میکنی بخونیم؟ با کلی ذوق می گفتم داستان دو شهر!...اینکه چرا، الان دلیلش را می فهمم؛ داستان دو شهر یک پرش بود توی کتاب خوندن هام، یک ضربه ی مهلک که بهم فهمون
آوارگی به کوه و بیابانم آرزوست... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:44
یاتو| چو هر خبر که شنیدم دری به حیرت داشت از این سپس منو مستی و وضع بی خبری |حافظ جان| +کوچه پس کوچه های اردستان جزو بهترین جاها بود برای گُم کردن خودم...
من خوابشو دیدم پس میشه...:) - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:44
یاتو| چشم هام را می بندم و پا به پای حرف هاش قدم در |دلِ عالَم| گروس می زارم...چشم هام را می بندم و تصور می کنم جهانی که شاید بعید و دور به نظر برسه ولی شدنیه و یک حالِ خوشی توی خودش داره...اینکه فارغ از نگاه چپ چپ آدمها بتونی با صدای بلند داد بزنی: سلام خانم کویر را دوست دارم...و حضور گروس مطمئنم م
سلام آشنایِ هوایِ ماندن...سلام حضور عطر آبی ها.. - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:44
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
آن مرد آمد...آن مرد با اسبی سفید و سبدی از رویا آمد(!) - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:44
یاتو| |من پیش از تو| را خوندم و یاد چندین سال پیش افتادم....تابستونی که مدام از این کتاب ها می خوندم و ذوق خودم را می کردم(!)...اون روز ها نمی فهمیدم چرا دختر های هم سن و سال من عاشق اینطور کتاب هاند؟....کتاب هایی که پر معجزه و حضور آدمهاییه که تو را عوض می کنه...به وجود اومدن عشق بین آدمهایی که هیچ
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
یاتو| بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟ گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟ |نزار قبانی| گاهی اونچه دوست داریم را خیلی وقته که در آغوش کشیدیم ولی از فرص نزدیک بودنش حواسمون بهش نیست...گاهی یاد بعضی حرف های خودت میفتی و خودت را به خنده می ندازه که چقدر منتظر بودی و الانکه رسیده منتظر بعد
این پچ پچ ها چیست رهایم بکنید... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
یاتو| گفته بود کجایی؟ و من سرم را پشت پنجره تکون داده بودم و گفته بودم: دختر کویرم...کاش میشد توی شب کویر جا موند!... و روزها و روز ها، دوباره و دوباره پرسیده بود... دفعه ی آخر را یادت هست؟...گفته بودم: عجب بارونی زده به دریا...و تو می دونستی من اون موقع ننشستم پشت و میز و جزوه هام جلوم نیست... می
ما از بی باوری های بسیاری گذشته ایم...باور کن... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
یاتو| تو را به ترانهها بخشیدمبه صدای موسیقیبه سکوت شکوفههاکه به میوه بدل میشوندو از دستم میچینندتو را به ترانهها بخشیدمبا من نمانعمر هیچ درختی ابدی نیستباید به جدایی از زندگی عادت کرد|شمس لنگرودی| داشتم فکر می کردم، آدم ها همون قدر ساده که می تونند حالِ همدیگر را خوب کنند، می تونند آدم ها را
تصویر من در آینه زندانیست! - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
یاتو| ترس های ما مثل همون درخت های توی کتاب شازده کوچولواند که اگه ازشون غافل بشی از یک گیاه سطحی و اروم به یک درخت تنومندِ ریشه دار تبدیل میشند و توی این قد کشیدن هاشون ممکنه انقدر ما را کوچک کنند که هیچ شباهتی به خود حقیقی مون نداشته باشیم! من از بچگی ترسیدم و فرار کردم!...مثل همون موقع که می ترسی
سرانجام روزی جهان به نامه های پُر مهرمان سلام می کند! - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
یاتو| باید راه می افتادیم توی کوچه های شهر..باید خودمان را می انداختیم بین آدم هایی که هی می رفتند...باید در پاکت های نامه را محکم می بستیم، می انداختیمشان توی کوله هامان و هی تمام جاده ها را بالا و پایین می رفتیم...گفته بودم، نه؟..."لبخند نام کوچک من است"...راستی نام کوچک تو چیست؟...تو که انگار بین
پیامبری با نامه رسید...وحشت هایمان را باد بُرد... - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
یاتو| حالم خوب نبود چند شب پیش و باخودم تکرار می کردم باشه رهی هیچ کار نکن...شعر بخون...اولین شعری که به ذهنم رسید الا یا ایها الساقی...متی ما تلق من تهوی...همین دو مصرع...و این بار با خودم گفتم اشکال نداره کتاب بخون...ضربان قلبم رفته بود بالا...احساس می کردم در حال ذوب شدنم....توی کتاب ها چشمم خور
ستاره ای دور برای من بچین...من هرگز بر سر انگشتِ پا دستم به آسمان نرسید... - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
یاتو| نگاه کن که غم درون دیدهام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایهٔ سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شرارهای مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشاندهای مرا کنون به
به کجا چنین شتابان؟ - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
یاتو| نوشته های خوب مثل سیب های رسیده ای هستند که فقط انتظار می کشند کسی آن ها را گاز بزند! سیب کال را بدهی دستِ مردم ممکن است تا چند روز با آن سَر کنند، اما بعد از مدتی پرتش می کنند به گوشه ای و به درخت سیب دیگری هجوم می برند! این هم شده حکایت ما!...حکایت آدم های نویسنده ی کم حوصله و کم صبری که دوس
آشنایمان در تبعید...دستانمان خالی... - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:23
یاتو| اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است، آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آنچه را که هنگامِ غروب خورشید احساس کرده؛ توصیف کند و کاملا محتمل است که این یاران، آن چه را که گفته است؛ به سُخره گرفته باشند. لیک او باز چنین می کند، چون هنرِ راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش
تصویر من در آینه زندانیست! - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 14:37
یاتو| ترس های ما مثل همون درخت های توی کتاب شازده کوچولواند که اگه ازش غافل بشی از یک گیاه سطحی و اروم به یک درخت تنومندِ ریشه دار تبدیل میشند و توی این قد کشیدن هاشون ممکنه انقدر ما را کوچک کنند که هیچ شباهتی به خود حقیقی مون نداشته باشیم! من از بچگی ترسیدم و فرار کردم!...مثل همون موقع که می ترسیدم