ما باید با عطر یاس های سفید درون آب رقصیده ایمان می آوردیم، فقط حیف که یادمان رفته!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 5:50
یاتو| دوباره میشینم و |خیلی دور خیلی نزدیک| را می بینم...می دونی؟...نسرین و نقاشی هاش منو یاد خودم میندازه، یاد اولین روایتی که نوشتم:|دخترکی نقاش می شوم|؛ همین روایت ساده بخش عظیمی از من را توی خودش داره، خیلی ساده و صمیمی...یا اون روزی که از پسر بچه ای نوشتم که با انار های توی دستش می رقصید...یا
بویِ جویِ مولیان آید همی!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 5:50
یاتو| به گوشم خواندی: لبخند نام کوچک توستو من آن روز آواره ی صدایی که نام کوچک مرا صدا زده بود، شدم و رفتم... گوش بدید: آهنگ|بوی جوی مولیان آید| با صدای |بنان و مرضیه|
دستانم آشنای نامه هاست....
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:57
یاتو| من نامه بنویسم به تو، برایت بگویم هر چه که نگفته ام را، برایت بگویم |سنگین از نگفتنم|*، اصلا بی هیچ حرف نا منتظری لای کتاب سید علی صالحی را باز کنم و بنویسم: می شود یک شب خوابید و صبح باخبر شد ، غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند که اگر اشکی هست یا از عمق شادمانی دلی بی درد است یا از پس ب
با دستانی پُر بیا! درِ این خانه را سال هاست کسی نزده!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:57
یاتو| مرا به اسمم...مرا به خواب هایم، نامه هایم...مرا به روز های رفته ی اردی بهشت قسم می دهی...و من خسته تر از آنم که تو را با شعر بدرقه کنم...این بار نه نامه ای آمده و نه خوابِ شعر تازه ای را دیده ام...بیا!...این بار رو به مقصد دختری بیا که درون دستانش هیچ چیز ندارد...برایت نه لب پنجره چای و کیک عص
آوازم را می رقصیدم...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:57
یاتو| توی گیر و دار تمام نرسیدن ها و نداشتن هامون...توی تک تک لحظه هایی که لبریز شدیم از حس وجود خودمون یا شاید از دور بودنمون به ناامیدی رسیدیم...هر آدمی،هر آدمی،هرآدمی میدونه(حتی خیلی کم)از نهایت آنچه که باید باشه...از آنچه که تجلی خود خود خودش میشه و هنوز بهش نرسیده....از جایی که ریحانه،ریحانه شد
ما یادمان نمی آید، وگرنه من و تو تصویر یک خواب روشن بوده ایم!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 23:25
یاتو|سلام ری را جان. :) این روز ها مدام با خودم رو به رو میشم....با تمام کاستی ها و اشتباهات و سطحی نگری هام...بگذار اینجور بهت بگم...حتی اگه گمان کردی در جایی، در حسی یا... از دیگران متمایزتری، کافیه یک پله عقب تر بیای...بیا پایین و نترس!..تو باید خوب باشی، نهایتِ مهر باشی...ولی نکنه گمان کنی در ای
با زمین خیلی غریبه ام، با هوای تو صمیمی...دیده بودمت هزار بار توی رویای قدیمی!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 23:25
یاتو| ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم نه اگر همینشینم نظری کند به رحمت نه اگر همیگریزم دگری پناه دارم |حضرت سعدی|
اگه تو از پیشم بری شمعدونی ها دق می کنند!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 23:25
تمام داستان ما این بود، شبی مردی در خواب و خیال به گوشم خواند که این بادیه سبز می شود و ما دوباره به دریا باز می گردیم...ودیدم دختری را که دهانش پر شعر و در دامانش هزار شکوفه ی اردی بهشتی و دستانش لبریز از نامه های امید است...حالا کوچه به کوچه و شهر به شهر به دنبال این دخترم، همان که لبخند نام کوچک ...
هنوز از سقف این اتاق می شود ستاره چید!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:01
یاتو| یک روزهایی سخت تر از این بود برام که یک مُشت چیزهای قدیمی را بندازم دور یا از جلوی چشم برشون دارم، مثل همون جدول مندلیف یادگار دبیرستان، یا اون طرح واره از رمان(!) سایه ها، یا همون نوشته های کنار دیوار تختم. آدم حس میکنه همه چیز بویِ مردگی گرفته، انگار تو نمی خوای باور کنی که خب داری عوض میشی
باز آ ببین در حیرتم!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 23:02
یاتو|انگار هیچ چیز نمیشه آنچه که توی می خوای بگی! و بعد با خودت فکر می کنی که چی؟... من نیازمند فرستادن هزار نامه به هزار غریبه بودم و هیچ وقت دستم نرفت این کار را بکنم... و تو؟... نمی دونم.... اون روز ها برام مهم نبود و حالا می ترسم...می ترسم از تموم شدن روایت ها....در کتاب سید علی صالحی را باز می
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده. :)
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 23:02
یاتو|من خسته ی نخستینم به روز نخست و تو؟...تو ترانه خوان هزار بادیه ی اُمید...من از سرما و غربت به این گوشه ی جهان خزیده ام و تو؟...تو آرام بر همه جا سایه انداخته ای...من در دل هزار جوانه ی نوپایِ مِهر کاشتم و تو نام نبرده مهرت جهان را فرا گرفته...من هزار شاید باید نشده ام و تو سراسر یقینی از ازل تا...
منو راهی کن به سوی روشنی ای شعله ی تابان من!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 23:02
یاتو| من نامه بنویسم به تو، برایت بگویم هر چه که نگفته ام را، برایت بگویم |سنگین از نگفتنم|*، اصلا بی هیچ حرف نا منتظری لای کتاب سید علی صالحی را باز کنم و بنویسم: می شود یک شب خوابید و صبح باخبر شد ، غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند که اگر اشکی هست یا از عمق شادمانی دلی بی درد است یا از پس ب